تو ای مست ، ای بیمار ، تو را دردی نیست ، مرا این گوشه اما گیج و منگ در انتظار فردا دردیست ، بُغضیست فرو خورده زمانیست از دست رفته ، من این گوشه محتاجم به شنیده شدن ، به آرام شدن ، به بودن قبل از محو شدن...


مُردگانی چند ، زنانی دامن بر سر کشیده نوکرانی ، کنیزانی در بند ، گوش به فرمان نا اهلی ، نافهمی ، بسیاری ؛ بسیاری می بینم این گونه و آن گونه نیست که باید که شاید و قلیلند آنان که بر اسب هاشان مهر آزادگی خورده و نجابت از سیمای گره خوردشان دست های پینه بسته و سکوت مرد افکنشان مشهود است که قلیلند که نمی بینم نمی یابم که دیگر نمی توانم زمانی نیست.
وصیت می کنم این شب که روزش زمستان بود شما ماندید و همبستر رویاتان شُدید و امروز که ماه شبش کامل است ماندگار می ماند برای وارثانم به ارث ، به آرامش ؛ برای مردگانی چند در این ایام وارثانی زنده به مهتابی نیمه جان ؛ به ققنوسی که در ظلمت زاده می شود ؛ و روز در جنگی نابرابر می میرد ؛ تمام اندوخته ام آموخته ایست حاصل از عمری به تنهایی به غایت سخت ، به لذت در فهم و برای شما نیز انزوا می ماند و بدانید هر اندازه هم که نخواهیمش باز هم بهای بقا سختیست...